
نگاه کن من همنونم همون که تو سختی ها باهات می مونه
ولی تو رفتی و منو تنهام گذاشتی در صورتی که کسی جز من دوست نداشت
از خودت بپرس چند بار بهت گفتم دوست دارم ولی دریغ از این که تو نمی فهمیدی دوست داشتن چی هست
می دونی تو مثل چی هستی؟
مثل شلیک بی هدف تیری چشماتو بستی و داری میری ولی من چشمام بازه
کنار جاده ایستادم آ خر این جاده ای که تو داری میری بن بست بر می گردی
ولی
دیگه واسه من
ارزش نداری دیگه تو قلب من جا نداریبعد ازرفتنت اشک ميريزم ؛ اگه فکرميکني که بانبودنت
لحظه هام خالي ميشن؛ اگه فکرميکني که هرلحظه دلم برات
تنگ ميشه؛ اگه فکرميگني که بي توميميرم؛ درست
فکرميکني تو که ميدوني نبودنت رو تاب نميارم پس
بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون
معلم گفت فعل رفت رو صرف کن :
رفتم رفتی رفت و خندیدم
داد زد دوباره صرف کن : گفتم
رفتم رفتی رفت رفت و من و تنها گذاشت
آره می خندم ولی خنده ی تلخ من از
گریه غم انگیز تر است

آ خر این جاده کجاست؟
عشق مانند هوا همه جا جاری است
تو
نفس هایت را کمی جانانه بکش

همه ی هستی من آیه تاریکیست
که تورا تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد بود
من در این آیه ترا آه کشیدم
من در این آیه ترا
به درخت وآب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراست که هر روز با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید....
نمی دانم که بعد از سالهی سخت ودشوار
که بعد از روزهای سخت و شیرین
زمان مرگم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد
یا این آرزو در نطفه میمیرد

عشق را از صحنه دور انداختن دیوانه گیست
دیوانه گیست
.....بدی های من چه هستند
جز شرم و عجز خوبی های من
از بیان کردن
جز ناله اسارت خوبی های من
در این دنیای که
تا چشم کار میکند
دیوار است و دیوار استو دیوار است
وجیره بندی آفتاب است
و قحطی فرصت است
و ترس است
و خفگی است
و حقارت است...

LOOK…. The moon is caling you !!!
See… the stars are shining for you
Listen…. The birds are singing to
you
Hear…my heart says:
I MISS YOU
همه ی هستی من آیه تاریکیست
که تورا تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد بود
من در این آیه ترا آه کشیدم
من در این آیه ترا
به درخت وآب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراست که هر روز با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید....

You are in my heart
I love you for ever.
My heart is open for you

شنیدم که چون قوی زیبابمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دورو تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد همان جا بمیرد
شب مرگ از بیم آن جا شتابد
که ازمرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوی به صحرا بمیرد
چو روزی زآغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


هنوز در کوچه باغ خاطرات رد پای هست که مرا به کلبه ی نور میرساند
و چشمانی که از پشت پنجره ی مه گرفته انتظار مرا می کشند
راه بس طولانی و پر فرازو نشیب است
ولی میل به رسیدن قلبم را دیوانه وار به طپش و پاهای خسته ام رابه حرکت
وا میدارد
دست زمان بسیار دفتر خاطراتم را ورق زده
و از آن روزهای بهاری و سبز جز خزانی زرد و غم انگیز باقی نمانده
ولی اکنون باز ان منم در ابتدای راه با کوله باری پر از تلخکامی
ولی
دلی امیدواربه طنین صدای که مرا به سوی خود می خواند به سوی کلبه ی نور
مرا دریاب
که باز گشته ام از راهی هولناک ازروزهای بی آفتاب شبهای پر از جای خالی مهتاب
این منم مسافر کلبه ی نور با قامتی شکسته با نگاهی بی فروغ در آرزوی رسیدن
گر چه طلوعی بی غروب
هنوز گوشهایم از طنین سحر آمیز و رازی که در آن نهفته همان سر عجیب که مرا با تمام وجود به سوی خود به حرکت وا میدارد و قصه ی کامیابی را در گوش جانم زمزمه میکند
بازگرد که هنگام طلوعی دیگراست

خزان رفت و شاد گشتیم زمستان آمد و سرما سرانجام بهار پر سخاوت آمد
بهار سبز است و دل خاکیان نیز سبز چرا از سبزیش بهره نجویم
چرا تا هستیم آراسته نسازیم قبای سیاه کلبد را
و چرا تا که هستیم نسازیم دنیا را کلبه ای از اندیشه ها و احساسها
بهار لبخند زیبای طبیعت است پس این لبخند را
جشن می گیریم